ما در درون خود عرصه های ناپیدا و نهانی داریم که غالبا از آشکار کردن آنها یا عاجزیم و یا خواست هدفناکی برای آشکار سازی آنها نداریم . در درون ما باغها و کشتزارهای ناپیدایی وجود دارد که گاه خود از میوه های آن ناآگاه و نسبت به آنها نادانیم گرچه از آنها برخورداریم و متأثراز خواص نیک و بد آنها هستیم اما نسبت به آنها جاهل و نادانیم.آتش فشانهای درون ما قطعا روزی فوران میکند این زمان در ما نزدیک است ولی حتی خدای مهربان هم نمیداند چه زمان آتش درون ما شعله ور میگردد و آن کدامین صبح است که ما خود را در میانه لحیب آتش های سوزان درون خود باز خواهیم یافت لیک میدانم که آن زمان به گاه اراده و اختیار آدمی است .امر اختیار در این زمان به آدمی واگذار میشود انسان در هنگامه فوران آتشهای درون و آشکارگی شورانگیزی ها و جوشش های پنهان درونش اراده و اختیارش برابری خواهد کرد با اراده و اختیار حضرت باری .دلباختگی و به تعبیری دلدادگی یعنی آن زمان که من پیچیده در تصویری از معشوق میشوم یکی از همان باغ های مصفا و پر میوه ناپیدا و نهانی درون ماست. یکی از آن آتش فشانهایی است که به هنگام فوران بی محابا رازهای گداخته درون سوزان و ملتهب مرا فاش میسازد .زمان دلداگی نزدیک است اما من نمیدانم گاه آن چه وقتی است.دست آخر نخواهم دانست اخلاق مهر عشق و دوستی چرا سبب پنهان کاری است.در حالیکه من میدانم یگانه آرزوی او این است که من بدانم او امری احساسی را از من پنهان میکند .چقدر میتواند آن دیگری متفاوت باشد که من بتوانم در خود پنهان کنم که به خاطر او و برای او تا چه حد دچار رنج و محنت شده ام و به واسطه بی خبری از او در پیچیده با اندیشه های جان فرسایی شده ام که مرا با یک اضطراب و ترس بزرگ و جان کاهی درگیر کرده است.من هیچگاه نخواهم توانست به آن دیگری متفاوت بگویم من در آن زمان بی خبری از او و آنگاهی که او را نمیبینم و یا تصویری محو و مبهم از او دارم ،میترسم .من ترسم را پنهان میکنم اما بسیار در هراس و اضطرابم من تألم و دردم را که ناشی از عدم دیدار اوست و به خاطر ناپیدایی اوست آشکار نمی کنم و از او کتمان میکنم.ولی از دیگر سو شاید او به این نیاز داشته باشد تا شاهد آن باشد که من تا سر حد مرگ نگران و دلخواه اویم.حاشا که اگر آن دیگر متفاوت این را بداند آنگاه خیال من به یک واقعیت ملموس بدل خواهد شد.اما اگر او از خیال با واقعیت زندگی من همپیچ شود چه رخ خواهد داد ؟آنچه رخ خواهد داد این خواهد بود که همه آن اضطرابهای آتشناک و جانکاه و همه آن خیالات شورانگیز و ژرف که از خیال او در من ایجاد حیرت جوشش و شور و شرر میکرد در این زمان به عادی خود نزدیک میشوند.و این عادی معمولی در واقعیت همان دیگری متفاوت در خیال بود.
باز چه خواهد شد ؟ آن می شود که باز یک دیگری متفاوت بر جای آن پیشین در خیال زنده خواهد شد و من دوباره ترس و اضطراب اشتیاق آمیزم را از او پنهان خواهم کرد.ما اسیر دو ترس هستیم و در چنگال دو اضطراب جان فرسا دست و پا میزنیم یکی ترس و وحشت از فرسوده شدن در کنار آن دیگری عادی شده و دوم هراس و اضطراب ناشی از نزدیکی و همکناری با آن دیگری متفاوت.
اضطرابم را نخواهم توانست به آن دیگری عادی شده بروز دهم چرا که در هراسم تا مبادا او به واسطه از دست دادن من دشمنم گردد. و لرزش جانم را هم به آن دیگری متفاوت نخواهم توانست آشکار کرد چرا که بیم آن دارم که من او را از دست بدهم .آتش جان سوز این ترس دو سویه مرا خواهد گشت . من میسوزم اما اخلاق میگوید باید ساخت اصول اخلاقی با مبانی انسانی نسبت به فهم و درک این هراس دو گانه در تعارض اند .من میپرسم که انسان پیچیده در اضطراب را کدام اصول اخلاقی میتوانند رهایی ببخشند و اخلاق چگونه انسان را خواهد رهانید. ساخته را با سوخته فرقش الف تا واو. این ترس، عشق را هم ایجاد و هم پنهان میکند. ترس مانعی است بر سر راه ابراز اشتیاق و محبت و اظهار مهربانی و دوست داشتن.آنچنانکه اضطراب و ترس علت موجده ژرفترین احساسات آدمی است به همان میزان هم مانع اظهار و بروز آنها میشود .این تناقضی لاینحل است در زیست آدمی.بیراه نخواهد بود که اظهار کنیم ترس و اضطراب بنیاد احساسات اخلاقی درآدمی است.علت این اضطراب در ژرفترین احساسات انسان به واسطه فراموش شدن من در خاطر آن دیگر متفاوت است.خاطری که قراراست مرا بی محابا تحسین کند لذا ترس از محو شدن و فراموشی مرا هم به او نزدیک میکند و هم از او دور می سازد.مستأصل و نگرانم دست پاچه و خود گم کرده ام که مبادا سبب تکدر خاطر آن دیگر متفاوت شوم و این بازدارنده است. باز دارنده من از آن دیگر متفاوت ترس و اضطراب صرفا ناشی از تردید است تردید میان دو خود. یکی خودگذشتگی و دیگری خودخواهی.گذشت از خود و امتناع از تصاحب و درازدستی به او خودخواهی و بردن لذت بی حد و اندازه از وجود او .از خود بگذرم تا او آزاد باشد و لذا به خود آسیب برسانم یا به خود بیاندیش و او را آزار دهم.اکنون میان آزار خود و آزار او در یک شاید و احتمال مردد و مستأصل مانده ام .اما سر انجام این استیصال و اضطراب و امتناع پنهان من از پشت عینک دودی هم آشکار خواهد شد سرگردانی دو خود میان دو شاید.همگی اینان اگرچه پنهان است لکن شوری که در میان است را پنهان نشاید.هیچ شر و شوری را نمیتوان پنهان کرد خواسته ای در کار است که میگوید من قصد ارم همین پنهان کردن دیده شود.این سکوت و راز پنهان باید به صورت آشکار پنهان باشد.پنهانی بودن آن باید آشکار باشد تنها در این صورت است که مبدل به عشق میشود .اما باز هم نوسان میان دو ارزش .عشق بی زبان و نهان بایستی آشکارا نهان باشد ، پنهانی او باید آشکار باشد.من دلم میخواهد دیگری آشکارا بداند که من احساسم را پنهان میکنم و نمی خواهم احساساتم را نسبت به او بروز دهم .یکی از اصول بنیادین ارزشهای اخلاقی و آن گوهری که ارزش اخلاقی را مبدل به ارزش میکند بی منتی در زبان و عمل است .کار اخلاقی آن است که پنهان باشد بی هیاهو.اما هیچ امر اخلاقی را نمیتوان سراغ داد که بدون نمایشی آشکار اخلاقی شده باشد.پس نیک دانسته میشود که چرا فساد امر اخلاقی در ذات خودش نهفته است.یک امر اخلاقی بدون آشکارگی اخلاقی نمیشود اما چنانچه آشکار شد فاسد میگردد. من با یک عینک دودی اشکهای پر احساسم و چشمهای برآمده ام را پنهان کرده ام اما همگان که میدانند اکنون چه گاه عینک دودی زدن است.سبب عینک دودی این است که مردمان بدانند ما چیزی را از آنها پنهان میداریم آنچه پنهان است همان احساس و ارزش والای گریستن برای کسی است که او را سر زنده و شاد میخواهی .اشک به سبب آنکه نه میتوانی به او نزدیک شوی از ترس او و نه از او دور شوی از ترس خود و این را آن دیگر متفاوت نباید بداند .عینک دودی یک نشانه است نشانه همیشه افشا کننده است عینک دودی نشان پنهان کاری است تا اینکه همگان بدانند امری در حال پنهان شدن است.نشانه یک زبان است .زبان همه نوع کاری میکند از جمله پنهان سازی امر واقعی. اما تن من از جمله چشمان من رنگ رخساره ام لرزش چشمانم تزلزل صدایم سستی دستها و پاهایم و سردی نشسته بر گونه هایم و هر آنچه نشانه اضطراب درونی و ترس ناشی از بروز و نهان سازی امر اخلاقی را مخفی کند و نهایتا هر آنچه را که زبانم پنهان کند دست آخر تن آن را آشکار میکند.تن من در حیطه اختیار من نیست و دروغ بزرگ مرا در برابر چشمان حیرت زده آن دیگر متفاوت هنگامیکه که به میگویم ( برو دیگر نمی خواهم ... ) آشکار میکند که در واقع میگوید ( بیا که تنها به تو محتاجم...).
به نظر میرسد تنگناهای زیست مدرن انسان بیشتر بر روی زبان خصوصی او تأثیر گذارده است. بی آنکه سخنی بگوید و یا حتا سخنی برای گفتن داشته باشد انتظار آن را دارد حق به جانب او باشد.و به شدت در برابر آن کس که قرار است به حرف های او گوش دهد به لرزه می افتد و خود را گم می کند، زبان متهم به بی مایگی می شود و توان خود را در انسجام عبارات و مفاهیم به منظور انتقال آنچه حقیقت درون و وضع خصوصی است از دست می دهد.آنچه باعث می گردد از بیان واقعیت وضع خصوصی در مقابل آنکس که به شدت تمایل به برقراری ارتباط با ماست استنکاف بورزیم ، منافع ماست . در دنیای مدرن زبان به علت دریدگی و بی پرواییش در اظهار همه داشته های انسانی ما که البته هیچ می باشند، قفل نهاده شده و در حبس است. زبان مدرن به جهت بی پردگی خود ابا از این ندارد که نداشته های انسانی ما را آشکار کند. آن چیزی که انسان از مکشوف بودن و آشکار شدنش در هراس است و سعی می کند با ارائه تصویری ساختگی و ماکتی پر محتوا از خود بدون هیچ گونه زبانی موقعیتی حق به جانب نزد دیگرانی که دقیقا عین خودش بی مایه و تجربه اند ، بدست آورد همان تهی بودن و بی مایگی از تجربه است.آدمی ممکن است بگوید، زیاده هم بگوید، اما آنچه را که باید بگوید نمی گوید و یا شاید نمی تواند بگوید و حتی نیز چیزی ندارد که بگوید. اما پس چگونه می شود فهمید درد او چیست. شاید انتظار است که شنونده پیش گویی کند و حدس بزند. ویا اینکه باید برای مرض خصوصی مداوایی عمومی و کلی ارائه داد .در این صورت چنان می شود که دانشمندان پر گوی این جماعت مدرن متهم به کلی بافی ، ارائه نسخه های عمومی و بی خاصیت و سخنانی که بیشتر شبیه اراجیف است میشوند.چون بیماران این قوم زبانی برای بیان حوزه خصوصی زیست خود ندارند.اما گمانی دیگر هم می توان برد و آن اینکه شاید انسان مدرن اساسا حوزه خصوصی ندارد.این بی معنایی و بی محتوایی و بی مایگی زبان خصوصی بلایی بر سر آدمی آورده که وقتی انسانی بی صبرانه و مصرانه به دنبال ارتباط با ماست هنگامی که در برابر ما قرار می گیرد چنانچه با لحنی ملتمسانه و محتاجانه با ما سخن بگوید به دلیل لرزشی که در صدای خود دارد که در واقع آن هم صدای شکسته شدن چارچوب های حوزه خصوصی اوست ،در وهله اول متهم به ضعف و سستی و کم ظرفیتی می شود و این امر به عنوان نقطه ضعف او تلقی می شود.روزگار مدرن همه را چنان بزدل و ترسو کرده است که همه بی زبان شده اند.این است که انسان هایی را که در طول روز می بینید خودشان نیستند بلکه تصویر آن هاست .ایشان گرچه زبان دارند اما لال و کور و کرند .آنها چون زبان ندارند در میان جماعت تنهایند.روزگار دیگران هم چنین است چون زبان ندارند در میان یکدیگر هستند اما تنهایند و احساس تنهایی می کنند. او از این امر به شدت گریزان است که با زبان خصوصی واقعیت حوزه خصوصی خود را آشکار سازد و افراد مورد وثوق خود را حتی به حوزه خصوصی خود وارد سازد.
" اندیشه و سخن همواره از مرز واقعیت عریان می گذرند .آشکارگی واقعیت لازمه تولید اندیشه و تفکر است . تفکری که حال زبانی هم برای بیان می یابد در حالیکه تنگناهایی که حتی زبان را هم دچار عصرت کرده است واقعیت عریان را نزد آدمی پوشانده است . این همان جدال اساسی دنیای مدرن با درون آدمی است تا به حدی که بی محتوایی و بی مایگی بر حوزه خصوصی آدمی عارض شده است زیرا بدون ارتباطی آزاد با دنیای برون در محفل زبانی خود محبوس شده است.آن محفلی که هیچ چیز نیست ، لکن توقع دارد که همه چیز جلوه کند اما عقل هوشیار برای جلوگیری از نفله شدن آدمی ناچار او را به انزوا کشانده تا نکند بی مایگی درون وی آشکار شود. که در آن موقع باعث حراج آدمی می شود. لذا ساده دلی فریب خوردگی عارضه انسان شده است و این دو جای را بر هوشیواری و زیرکی تنگ نموده اند. بنابراین انسان اکثریت دچار ذهنی عقب افتاده می شود چیزی که ما بدان میگوئیم " پخمگی " . انسان مدرن با هویت اکثریت ، ماهیتی پخمه دارد. لکن همین ساده لوحی زیرکانه او وی را پائین و پائین تر می برد. شخصیت پیچیده ای شده است. شخصیتی که در واقع هیچ تمایلی به تنزل ندارد اما رو به افول می رود به گونه ای که بیشتر به زمین نزدیک می شود. او باید در مقابل افراد بی ملاحظه که سعی در کشف واقعیت هیچی او دارند با عالی ترین نحو ممکن رفتاری زیرکانه و با ملاحظه انجام دهد و آن اشخاص بی ملاحظه دیگر نیازی نیست دچار درد وجدان شوند. اینجا ناتوانی در اندیشیدن به عنوان اصلی جهانی به صورت نیرویی حیاتی نمایان می شود و یکی از راه های حل مسائل، تقسیم بندی همه چیز در دسته های جداگانه می شود. و این یعنی بی مفهوم کردن چیزهایی که تنها وقتی در کنار یکدیگر باشند مفهوم دارند. مانند مفهوم غربت و تنهایی ، زنانگی و انتظار حیاتی دوباره بعد از یک پریود زمانی معین.و یا کار بی رویه و سخت ، هجران در سفر، عشق پدرانه و یک فریب بزرگ . و دیگر این که این مفهوم دفاع بی دلیل از باورهای دلبخواهی و اراجیف پوچ و بی اعتبار که تنها به حقیقت خود ساخته تکیه می کنند و نه به واقعیت عریان. و در آخر شیء شدگی هر خصوصیت ویژه یک من بدون شکل و ساقط شده که از راه های تجربه آمیز کناره می گیرد. در حالیکه خود را با این لفظ تأئید می کند« این منم دیگر».
برترین منطق ها در برابر این، بی اثر و بی کفایت می شوند.چنین کسان تنهایی می توانند به تائید دیگران اکتفا و اطمینان کنند دیگرانی که مثل خودشان فاقد شکل اند و این بی شکلی را امتیاز خود می دانند.آنان حتا با اعلان خود خواهانه و خود پسندانه عیب و ایرادهایشان نشان می دهند که بیرونشان دارد آخرین پس مانده های درونشان را می خورد. این افراد مانند اجداد بهیمی و حیوانی خود که هنوز روی دو پا ایستادن را نیاموخته بودند در فاصله ای بسیار نزدیک به زمین بسر می برند.
چه می شود چیزها که فی نفسه نه خوبند و نه بد ، بد می شوند و نه همه چیز بلکه بعضی چیزها برایمان ملال و فسردگی و تشویش می آورند و فکر کردن به آنها همراه با ویران شدن درون است. اضطراب ، تشویش و استیصال و درد گنگ در سینه و تپش قلب و نهایتا بیماری روانی و جنون ثمره دوست داشتن ها و تعلق خاطرهاست نسبت به کسانی که آنها را دوست می داریم و نسبت به آنها علقه خاطری پیدا می کنیم .چه می شود که این علاقه پیدا می شود میان من و او ، میان من و آن چیز؟ ما اکنون به واسطه نسبتی که با کسان مورد علاقه خود داریم بیچاره ایم و دایم نگران و در اضطراب به سر می بریم . دل شوره های پی در پی ما را می کشند و ما خواهیم مرد.آزادی و رهایی را به سب این علقه ها و وابستگی ها از کف داده ایم . نمی دانم که چگونه گرفتار این وابستگی ها می شویم . به آن چیز ها و آن کسان انس پیدا می کنیم. اما همین انس به همان قدر که سبب فرح و شادیمان می شود در بستر خود تشویش و تکدر خاطر و رنج را نیز به همراه دارد. سختی و نگرانی و رنج ناشی از تصور از دست رفتن آن چیز ها یا کسان ما را از بین می برد . و هر چه این علقه شدیدتر و عمیق تر گردد. رنج ما بیشتر و جنون ما نسبت به این علقه ها افزون تر است. اما این یعنی همه دشواری های زندگی که تنها علت آن خود خواهی ماست .ما به واسطه خود خواهی بیمارگونه خود بیش از حد متعارف به دیگران نزدیک می شویم و یا اساسا مجبور به جبر این قرابت نسبی و سببی می باشیم ما چون همه را برای خود می خواهیم به آنها به صورت جنون آمیز نزدیک می شویم.لکن همین جا نقطه سقوط ماست. خود را بیچاره کرده ایم. خود خواهی قانون بنیادین نمایش و بعد ادراک آدمی است. بر اساس این قانون چیز ها و کسان نزدیک بارشان برای ما بزرگتر و سنگین تر شده است. این یک استثنا نیست بلکه یک قاعده است که عشق و علقه خاطر همچنان که دوا و چاره می نماید در حقیقت بلا و بیچارگی و تشویش هم هست. ما برای هضم دیگران و استحاله ایشان در خود به ایشان نزدیک می شویم و علاقه ایجاد می کنیم و تنها هنگامی که نتوانیم آنها را هضم کنیم از آنها سیر می شویم و تنفر نسبت به آنها در ما ایجاد می گردد. تنفر قاعده ای دارد که آن عبارت است از آزادی و رهایی. عجیب است چنین تناقضی ، که یک رذیله اخلاقی تا این همه به یک ارزش والای انسانی در آمیخته و در هم پیچ شده اند وجودش این ارزش را در پی خود می آورد و ما وقتی آزاد می شویم که هیچ علاقه ای نداشته باشیم .اما مگر می شود نسبت به معشوق ، مادر فرزند پدر و دوست هیچ علاقه ای نداشت و از آنها آزاد شد؟ پس اگر نمی شود، آزادی و رهایی آدمی از رنج و ملال توهمی بیش نیست .رنجش و عذاب روحی و روانی ما تنها نتیجه عشق و علاقه مفرط ما به کسان و چیزهاست . و این یعنی تو همه ی چیز ها را می بلعی تا خود را از میان ببری تو خو را میبلعی و این یعنی تو بیش از حد خود خواهی و به خود عشق می ورزی.
سلیقه من اما آن است که به جای آنکه این همه مترسک در اطراف خود بر پا کنیم و به آن ها وابسته شویم و اجازه دهیم آن ها برای ما ادا در آورند بگذاریم تا غارت شویم شاید همه چیزمان را از ما گرفتند و ما از همه آن ها آزاد شدیم.
گرچه بسیار سخت و ثقیل است اما باید پذیرفت که انسان تنها از راه خطا و به تعبیری گناه خواهد توانست به آگاهی و دانایی دست یابد . حتی مفهوم " درست " در تجربه بشری که مفهومی گنگ و مبهم است هماره با خطا و اشتباه سنجیده می شود. یعنی میزان در تشخیص امر درست یا نادرست تجربه مبتنی بر خطاهای آدمی است .صفات اخلاقی که شمایان از آنها یا به عنوان سلاحی علیه بودن و هستی دیگران استفاده می کنید و یا به عنوان زینتی بر خود آنها را به عاریت قرض می گیرید همگی در حافظه بشر بنیادی بر خطا داشته چه آن زمان که بر فضیلتی امر می کنند و چه آن زمان که بر رذیلتی نهی. فضیلت ها در آزمون خطاهای بشری به آستانه امر رسیده اند و رذیلت ها نیز در همین آزمون خطاها نهی می شوند پس چه امر به فضیلت و چه نهی از آن پایه در خطاهای انسانی دارد.. خطاها را با ترازوی اخلاق نمی سنجند .خطا که منجر به آگاهی انسان شده اند و این آگاهی انسان که اخلاق را تعبیه کرده است تنها با غریزه که جزئی از هستی آدمی و وجود او است برابر می شود.خطا یعنی جهش انسان به سمت آگاهی و دانایی. خطا به معنی آنست که آدمی به میزانی قابل تأمل از هستی خود خرج کند .بسیاری از شمایان که از دانایی بی بهره اند و لذا هستی آنها دست نخورده باقی مانده است بدان سبب است که جرأت خطا کردن ندارند چرا که هر خطایی که منجر به تجربه دانایی می شود، اندکی از هستی و وجود آدمی می کاهد."آگاهی آخرین مرحله تکامل نظام موجودات زنده و در نتیجه ناچیز ترین و ضعیف ترین جزء این نظام است آگاهی منشاء اشتباهات بی شماری است که باعث می شوند تا هر موجود زنده و انسانی زود تر از موقعی که قرار است نابود گردد"
واقعیت آن چیز هایی است که در تعاملاتشان واقعه را روی داده اند و میدهند واقعیت آن چیزی نیست که ادراک شود چرا که واقعیتها لا موجود ومهار نشدنی و مبهم برای ادراک آدمی اند.لکن آنچه به ادراک ما می آیند واقعه ها هستند. اما اگر آن غلط مصطلح در میان فیلسوفان را که واقعیت را به عنوان امری عینی در مقابل امر مبهمی دیگر به نام حقیقت میگذارند منظور نظر باشد به این معنا هم واقعیت امری مبهم است و فیلسوفان سفسطه باز از این دو واژه یک مقصود را مراد دارند و آن همان چیزی است که ما آنرا امر ذهنی میدانیم.حقایق افسانه هایی جعلی هستند که ذهن هر فرد آدمی بنا به فرا خور پیش داشته های ذهنی خود از واقعه ها و یا بنا به همان غلط مصطلح از "واقعیتها" میسازد. و این آن زمانی است که انسان از درک کامل و تامه واقعه ها عاجز میشود و به افسانه بافی روی می آورد.یعنی واقعه ها را آنچنان که میپسندد میبیند نه آنچنانکه هستند و یا بوده اند.این است که بزرگانی میگویند حقایق ساختنی هستند. بنا بر این مفهوم حق هم که از همان حقایق ساخته شده است و سازه ای انسانی است از جمله اموری است که نه دادنی است و نه گرفتنی بلکه رسیدنی است. چرا که آدمی باید به آن مرتبه از فهم و شعور و حتی زیرکی رسیده باشد که حقایقی را در ذهن خود و برای خود ساخته و پرداخته و از آنها برای خود حق بسازد.و در آخر بنا به میزان قدرت و زور و یا چون پیامبران بنا به بخت و اقبالی که نسیبشان میشود آن حقایق ساخته شده را به ذهن و جان دیگر خلایق حقنه میکنند.
زنانی که به طرزی استثنایی زیبایند محکوم به شور بختی اند . حتی آن زنان که از برخی شانسها مانند خانواده ، رفاه و استعداد برخوردارند به نظر میرسد در معرض ویران کردن خود وهمه آن روابط انسانی اند که در آن شرکت جسته اند.
یکی از این دو گزینه مبادله زیرکانه ، زیبایی شان در ازای کسب موفقیت است . در اینصورت مجبور به پرداخت هزینه آن با خوشبختی خود میشوند. دیگر توانایی عاشق شدن پیدا نمیکنند عشقی را که به آنان معطوف شده است را مسموم میکنند و عاقبت دستشان خالی میماند . یا اینکه امتیاز زیبایی به آنان آن قدر شهامت و اعتماد به نفس میدهد که هر گونه داد و ستدی را رد میکنند. آنان به خود ، نوید خوشبختی را جدی میگیرند و به رفتارهای مصلحت آمیز تن نمیدهند . تحسین همگان ، آنان را واداشته است تا کوششی برای اثبات ارزشهای خود نکنند. در جوانی میتوانند آزادانه انتخاب کنند، در نتیجه چیزی انتخاب نمی کنند. هیچ چیز برای شان قطعی نیست همه چیز برایشان با یکدیگر قابل جایگزینی است از همان آغاز بدون سنجش چندانی ازدواج میکنند. و خود را محکوم به یک زندگی پر ملال میسازند از امتیاز برخوردار بودن از امکانات بیشمار دست میشویند و به سطح دیگر مردمان تنزل میکنند . هر چند در عین حال به رؤیای کودکانه قدرت بی چون و چرای خود دست میازند. همان چیزی که از آغاز فریبشان داده بود . آنچه را فردا میتوانند جایگزین چیز بهتری کنند به هدر میدهند.
این است که آنان گونه یی شخصیت ویرانگرند. از آنجائیکه زمانی بی رقیب و یکه تاز بوده اند در رقابت با دیگران نا موفق اند در حالیکه جذابیتشان را از کف داه اند هنوز ژستی که زمانی مردان را بی تاب میکرد باقی مانده است. جادویشان هم که دیگر از نمایندگی امید دست میکشد در لحظه ای که خود را برای زندگی خانگی آماده میکنند از دست میرود. اما استعداد زن زیبا در مقاومت موجب میشود تبدیل به یک قربانی شود. او به اسارت نظمی در میآید که زمانی از رویش می پرید. سخاوت مندی اش تنبیه میشود. زن از پا در آمده مانند زن وسواسی قربانی خوشبختی میشود. زیبایی الحاقی با گذشت زمان تبدیل به عنصر قابل محاسبه ی وجود میشود تنها جانشین زندگی غایب بی آنکه هرگز بتواند صاحب چیز بیشتری شود. او نتوانسته است وعده خوشبختی را نه برای خودش و نه برای کسی دیگر جامه عمل بپوشاند.
با این همه او که همچنان سر وعده اش ایستاده است در میان هاله ای از سرنوشت به امواج مصیبت درمی غلتد. به این ترتیب جهان روشن اندیش اسطوره را به تمامی در خود جذب میکند.رشک ( حسد ) خدایان از خودشان بیشتر عمر کرده است.
چه فکري کرده ايد که به خاطر دست يابي به فضيلتي اخلاقي همه چيز را ترک کرده و از همه چيز پرهيز ميکنيد و چرا گمان ميکنيد ستايش فضيلتي از فضايل اخلاقي سبب کمال شما ميگردد.؟ چرا انسان همه چيز را وقف رسيدن به کمالات و فضايل ميکند ؟ تا چه شود ؟ تا مثلا آن شود که بگويند عجب انسان پاک و پرهيزگاري است؟. همه اين محنتها که آدمي بر خود روا ميدارد بدان سبب است که ديگران او را به نيکويي و فرهيختگي بستايند؟ . جاي تعجب است از اين انسان تمدن زده که بلهوسانه فضايل را نه براي منفعت و حقيقي از آن خود، بلکه براي خوشايند ديگران خواسته است. او خود را به تمامه مصرف ميکند تا مگر بهانه اي شود براي خرسندي ديگران .آشکار است که انسان تحت تاثير جو اجتماعي و براي رعايت استانداردهاي جامعه انساني خود را قرباني ميکند .اين فضيلتي موهوم و وارونه است که انسان را وا ميدارد که همه چيز خود را از دست بدهد تا مگر مورد تمجيد و ستايش چاپلوسانه ديگران و اساسا عرف جامعه خود گردد تا مگر او را پرهيز گار بخوانند. چه انسان وارسته اي!! از چه پرهيز کرده اي که پرهيزگارت ميخوانند ؟ از چه گذشته اي که ترا وارسته ميدانند ؟ او از خود و همه چيز خود پرهيز کرده او خود را فنا کرده و از خود وارهيده . تشويقش ،کنيد او را بستاييد، چرا که او براي خرسندي ما خود و همه خواسته هاي خود را سرکوب کرده و زير پا له کرده است.آنروي ديگر اين سکه آن است که ملعبه اي براي بازيهاي ديگران شده .
تبار شناسي از فضايل اخلاقي اين نکته را براي ما آشکار ميسازد که آدمي هماره آن عادات و کنشهايي را فضيلت دانسته و اخلاقيات مينامد که به سود جامعه و خوشايند عرف اجتماعي بوده است. فارق از اينکه فضايلي چون غيرت، عفاف، پاکي، عدالت، پرهيزگاري و غيره براي صاحب و عامل به آنها چه زيانها و محنتهايي به ارمغان آورده است.حقيقت اينست که همه اين به اصطلاح فضايل، عاداتي بيش نيستند که تحت تاثير جو غالب جامعه ملکه ذهن و رفتار انسانها شده اند. عاداتي که صرفا در بازيهاي زباني تمدن بشر فضايل حقه ناميده شده اند و انسان را گرفتار آن رفتار هايي کرده اندکه اخلاقيات مي خوانيمشان.
جایی که همه عقلا و آگاهان قوم در خصوص رفتار نابخردانه گروه اکثریت با هم توافق دارند میتوان همیشه مطمئن بود که مسائلی حل ناشده وجود دارند که توجه به آنها مغفول مانده و تبدیل به زخم هایی درد آور شده اند.
در فهم عامه همه جوامع انسانی مفهوم « خوب » به معنای هرآنچیزی است که ثبات یافته و البته یکنواخت شده است،خوب یعنی آنچه شفاف ، مشخص و قابل تعریف است.لکن هرآنچه که شفافیت را در شناسا و ذات خود ندارد امر « بد » تلقی میشود. بنابر این در کلیه جوامع بشری این امر قانونی معقول و پذیرفته شده است و ظاهراهیچ کس در صحت آن تردید نمیکند.
اما آیا هر آنچه خوب است زیباهم هست. و آیا هر آنچه زیباست درست است.( شما در خود بیشتر خوبی را میجوئید یا زیبایی را مطالبه میکنید. سوال آسانتر آنکه شما بیشتر دوست میدارید خوب باشید یا زیبا؟)
امر زیبا فاصله معنا دار و تحسین بر انگیزی با هرآنچه عمومی شده و به یکنواختی میگراید و خوب تلقی میگردد بر قرار میکند، امر زیبا در میان تفاوتها ، عدم یکنواختی ها و حضور تنوع های بیحد و حصر زیست میکند .اما در تمامی جوامع انسانی هرگونه نظم تعریف شده ی قابل کنترل و مهار شده، برابر است با امر خوب.هر آنچه قابل کنترل ، شفاف ، تعریف شده ، عمومیت پذیر، همسان شده، مهار شده و فاقد هر گونه پیچش، تنوع و تکثر در ماهیت و معنای خود باشد، خوب است.
این امر نیاز به دقتی ظریف و دقیق داردکه دریابیم تا چه حد معنا داری امر زیبا در مواجهه با طبیعت انسانی ما ،یعنی آن هنگام که در مرز انتخاب میان امر خوب و امر زیبا هستیم به مرزهای یکنواختی نزدیک میشود،و دیگر زیبا، زیبا دیده نمیشود.و اساسا هر آنچه زیبا است در اثر یکنواخت شدن جلوه زیبای خود را از دست میدهد و آنگاه خوب تلقی میشود. فراموش نکنیم که هر چه ثبات یافته و یکنواخت بود خوب بود . بنابر این هر آنچه در ذات خود تمایل به یکنواختی و استعداد همسان شدگی دارد خوب هست. اما زیبا نیست . البته میپذیریم که ذهن انسان در ایجاد تصور و توهم،«افتادگی از زیبایی » بسیار مؤثر و دخیل است یعنی ذهن به یکنواخت شدن زیبائیها در فهم انسان کمک میکند و بسیار نقش آفرین است .لکن ماهیت زیبایی و امر زیبا اساسا با یکنواخت شدن بیگانه و متضاد است. ویژگی خاص امر زیبا تعریف ناشدگی، عدم شفافیت و نفوذ ناپذیری است. امر زیبا فرار و وحشی است، هیچگونه نخواهیم توانست آن را تعریف کرد.تنها شاید بتوانیم آنرا نشان داده و مشاهده کنیم.لذا زیبائی آنچیزی است که یکنواخت نشود،و یا اساسا نباید یکنواخت شود.و اگر شد ،زیبا نبوده و نیست.
همه تنوع ها و نو شدگیها بدان دلیل که متعلق به زمان حال بوده و در « آن » تولید میشوند ، انقلابی در بنیاد همه یکنواختی ها و خوب بودگی ها تلقی میشوند لذا هماره با آنها مخالفت گشته و منع میشوند.به همین دلیل هم ،با امر زیبا و هر آنچه زیبا است مبارزه میشود تا نتواند یکنواختی و جامعیت امر خوب را در جامعه از بین ببرد. پس شاید بتوان اکنون این نکته غامض اما ظریف و دیریاب را عنوان کرد که « امر زیبا ، خوب نیست ». بخوبی میتوان دریافت که چرا و چگونه زیبایی علیه خوبها عصیان میکند.
از جمله قوانین جوامع انسانی این قانون است که هرآنچه اقتدار و یکنواختی جامعه را مختل کند و آن را دچار دگرگونی نماید بایستی آنرا سرکوب نمود ، ظاهرا نیز این امر منطقی جلوه میکند.
تمامی آن رفتار ها و کنشهایی که ابژه اقتدار در جامعه تدبیر میکند، تا هر گونه تکثر و تنوع را به منظور سهولت کنترل و اداره جامعه سرکوب کرده و قربانی یکسان سازی اجتماعی سازد، بدان خاطر است که زیبایی نمیتواند یک امر خوب باشد .پس زیبایی بد است. این تفکر که زیبایی را بد میداند و آنرا سرکوب میکند نیز نمونه های بسیاری در جوامع امروزی دارد که عاملیت آن با گروه حاکم است .این ضدیت معنا دار جامعه با تکثر طلبی ، نوع شدگی ، و زیبا پذیری در زیر ساختهای قواعد جامعه ، به همین خاطر است.در اینگونه جوامع اساسا هیچگونه زیبایی پذیرفتنی نیست و کسی هم مهلتی و فرصتی نمی یابد که به زیبایی بیاندیشد. و هراس و وحشت چنان شده است که اگر امر زیبا و زیبایی اندیشی به ذهن کسی خطور کند از بیم متهم شدن به عصیان گری و بدی، خود آنرا سرکوب نموده و سانسور مینماید و جرات و مهلت آشکارگی زیبایی را به خود نمیدهد.
امر زیبا اگر خاصیت نفوذ ناپذیری ، سختی، مهار ناشدگی و عصیان بر انگیزی خود را آشکار کند قربانی ساختار همسان شده و تفکر هموارشدگی جمعی امر خوب میشود.
امر زیبا همیشه جلب توجه میکند و نگاه ها را به خود معطوف میکند . این جلب توجه زیاد هم خوشایند نظم جمعی پایدار ناشی از امر خوب نمی باشد.پس امر زیبا به همین دلیل خوب نیست . چراکه سخت است و عصیان و توحش آن بطور طبیعی و بنيادی دائما با نظم مجعول امر خوب در تقابل و تضاد است.
پس هر آنچه سخت و نفوذ ناپذیراست، زیباست، و هر آنچه زیبا ست بد است. اما آیا میتوان نتیجه گرفت آنچیز هایی که بد است یا بد تعریف شده اند شاید زیبا بوده باشند؟
جلوه گری خاصیت ذاتی دیگر امر زیباست. هنر او چنین است. اما میتوان بطور قطع اذعان داشت که جوامع انسانی همواره با جلوه گری امر زیبا به بهانه اینکه خوب نیست مخالفت ورزیده اند.
ما خود يك دروغ بزرگ در ذهنمان هستيم، چرا که جلوه گري هاي امر زيبا را دزدانه و موزيانه مينوشيم و ميبلعيم،اما از اعتراف به اینکه زیبایی را دوست داریم و همواره از آن سیراب شده و لذت برده ایم،پرهیز میکنیم. ما امر زیبا را دروغ ميفهميم و دروغ ميبينيم. چرا كه آن را سانسور شده ميخواهيم . جلوه گري آن را تقبيح ميكنيم اما آرزوي شگرفي در درونمان همه آن جلوه گري هاي امر زيبا مثل آن كمانها ، قوس ها، لطافتها و باريكيهاي تو بر توي امر زيبا كه شهيد امر خوب شده اند را دزدانه مي هيزد. نكته بسيار ظريفي است عنوان كردن اين مطلب كه؛ ما همه ي زيبائي را براي خود ميطلبيم و آن را از ديگران دريغ ميخواهيم . درونمان نسبت به اينكه زيبايي در اختيار ديگران باشد غيرت مي ورزد و حسادت میکند. ما زيبايي را با تمام مهار ناشدگي ها و عصیانهایش تنها براي خود ميخواهیم.چون لذت را تنها برای خود میخواهیم. ما اخلاقا هیچگاه نمي توانيم زيبايي را در اختيار ديگري ببينيم ، اما خوبي را چرا.
جائيكه همه چيز در آن بد است، كار نيك ، دانستن بد ترين چيزهاست
آميختگي بد ترين چيز ها با به ظاهر نيكوترين اعمال، در آن ساحت هايي كه عنصر مبهم و پيچيده ي« همه » حضور دارد بيش از پيش اين انگاره را در ذهن تقويت ميكند كه نتنها اخلاق و ضداخلاق بلكه حتي ساحت وجودي اعيان، فاقد هر گونه في نفسگي ميباشند.اين نكته نوعي انكار هستي همه چيز ميباشد. لكن به تعبيري ساحت دانستن و دانايي از اين امر مستثنا ميگردد. صرف دانستن فارق از اينكه چه چيز بداني فعليتي وجود يافته است كه نيكو ترين عمل بد يا بهترين بدترين اعمال است .آنجاييكه همه چيز در آن بد است كجاست؟ چگونه جايي است لابد در آنجا معنايي از نيكويي و امر بهي سريان و جريان داشته كه اكنون با مضمحل شدن امر نيك، بدي همه ي آن را فرا گرفته است، چرا كه يافتن و دانستن بد ترين ميان بدها، بهترين است .دانایی بهترین بد ترین اعمال است.
دانايي و دانش امري است كه در خود عينيت دارد و نيك و بد در آن خنثي است. چرا كه هر دو در آن وجودي عيني مي يابند.کسانی که درباره چیزها میدانند هرگز به آنها اعتقاد نمی ورزند. انسان در مقام دانايي في الواقع هستي و بودن را ميداند.هنگامیکه ميداني، فارق از اينكه خوب باشد يا بد ، مطرود و محكوم هستي. لذا كسي را كه از او تنفر داريد به دانستن محكومش كنيد.
يقيناً؛ آدميان آن مقدار اسير اراده هاي اجتماعي زيست فرهنگي خود شده اند كه مطابق قوانين محتوم آن پذيرفته باشند كه به واسطه سرور و شعف و انبعاثي كه نقداً از پارسايي اخلاقي دريافت ميكنند لذتهاي واقعي را به بهانه گناه و جرم و البته قسطي بودن و اينكه منافي نظم اجتماعي ، تاريخي و سنتي است مورد نفرت و انزجار قرار دهند و با خيال و رويايي، پارسايي اي را بر گزينند كه ايشان را دچار وجدي كاذب مي نمايد. چرا كه براي ايشان اين گفته مسجل شده است كه : « لذت بيشتر از آنچيزي كه ميدهد ميگيرد.پس انسان لذتمند و سرخوش، انساني مجرم است نه انساني پارسا ».
لکن اين امر تمام بازي ما را در زندگي خراب کرده است. چرا ميان ما انسانها اينچنين غير طبيعي جا افتاده است كه لذت همنشين گناه است و گناه ناخشنودي جسم و جان، فلذا مخالف با خرسندي ناشي از پارسايي است.؟
آنچه در نقطه مقابل لذت قراردارد پارسايي و خرسندي ناشي از آن نيست بلكه نقطه مقابل آن ملال و اندوه هاي انسان است که دچار آن شده ، اندوه هاي ناشي از فشار اجتماعي و جامعه كار كه وقت آزاد انسان را با محوريت كار برايش تعريف كرده است كه گويي اين ميزان استراحت و وقت آزاد نه براي التذاذ جسمي و جاني است، بلكه براي بازگشت به دنياي كار ملال انگيز و مشقت بار است. علت آنكه ديگر روزهاي تعطيل يا زمانهاي آزاد "انسان كار"، خشنودي و خرسندي به همراه نمي آورد آن است كه روزهاي تعطيل بنا به تعريف آن جامعه سنتي و تاريخي و ايدئولوژي زده ديگر روز لذت نيست بلكه روز پارسايي است. به تعبيري زمان آزاد زمان پارسايي است نه زمان لذت.
بنابراين چون زمان آزاد يا روز تعطيل به وعده طبيعي خود يعني همان احقاق امر لذت، عمل نميكند ديگر خرسندي واقعي را به همراه ندارد.اما به رغم آن همه ممانعت ها چيزي كه از آن زمان آزاد باقي ميماند تنها يك خاطره است. يك خاطره آزاد لذت ناك . يعني تنها چيزي كه فرد انسان بر آن تملك واقعي و حقيقي دارد.
صاحبان قدرت و ثروت و معرفت ، اين سه رأس مثلث شوم، هم كه به ظاهر انسانهای آزاد هستند نه آدمیانی شاغل، در واقع از این اندوه و ملالی که کل اجتماع را فرا میگیرد مستثنا نیستند.آنها نیز برای حفظ موقعیت کاذب خود ناچارند خود را انسان کار نشان دهند و همین مشغله، آنها را از آزادی حقیقی و لذت ناشی از آن دور میدارد. کالا صفتی زندگی برای آنها ، امر و نهی غدارانه و مغرورانه بر زیر دستان و دست آخر آگاهی نسبت به این امر که موجوداتی هستند غیر ضرور، اساسا آرامش و لذت را از رأس نشینان نیز ستانده است. لذا آنان نیز از زمان آزاد برای پارسایی اخلاقی استفاده میکنند نه برای التذاذ جسمی و جانی خود ، چرا که به حفظ جایگاه خود می اندیشند.
افراط و تفریط ها حتی آنچنان که عالمان و فیلسوفان سعی بر آن دارند که ما متقاعد شویم ملال انگیز و اندوه بارند شاید آنچنان هم که ایشان میگویند نباشند. چه بسا که خاطره آنها بسیار هم لذت ناک باشد.
آن دوره هایی از تاریخ تمدن نیز که آزادی اندکی تحقق یافته است در واقع دوره هایی هستند که ملال از میان رفته است آنچنان که پارسایی هم از آن جامعه رخت بر بسته است. لذا از همین روست که آزادی اساساً منافی پارسایی و تقوی است.
آن لذت و عشقی که مجوزش را اجتماع صادر کند، نه خرسندی به بار میآورد و نه شادکامی. آنچه مشمئز کننده است عشقی و لذتی است که جوازش در دست پارسا نمایان است ، نه آن از خود بیخود شدن هایی که ناشی از لذت واقعی است.هیچ پارسایی اجتماعی و خرسندی دیکته شده ناشی از آن ، نمیتواند خاطره آن لذت های شعف برانگیز انسان را در زمانهای آزاد او ، از خاطرش بزداید. هر گاه بخواهیم لذت را در داخل نظم ساختگی اجتماع، تعریف کنیم فی الواقع " شور " را از درون آن زدوده ایم چیزیکه حیات انسان بدان وابسته است . و آنگاه شور ترجیح میدهد بجای معصیت ( یعنی عمل خلاف سفارش پارسایان ) به خلوتگاه آرامی در کنجی دور عقب نشسته و منتظر آن بادی باشد که بیاید و او را با خود ببرد.
پذیرش این مطلب بسیار ثقیل است که حالات عرفانی میتوانند از سطح عواطف و احساسات به سطح ادراکات ارتقاء یابند و به عنوان نوعی معرفت آگاهی بخش مستقل از منابع دیگر معرفت منبعی برای معرفت بشری تلقی گردد. گرچه در این مقوله میان فلاسفه ای چون راسل و استیس اختلافات بسیار عمیقی وجود دارد لکن بدانجهت که عوالم عرفانی کاملا مقولاتی ذهنی هستند آنچنان عینیت ندارند که در تطابق با امر واقع مشمول ادراکات حسی و عقلی گشته و سر انجام معرفت زا گردند .اگر چه هیچ فیلسوفی نیست که به سبب نوع مواجه اش با عالم،عرفان و احوالات عرفانی که منشعب از عالم خیال ، احساسات و ذهنیات توهمی است را درک فلسفی نماید و یا انتظاری از او داشت که نقش یک عارف را هم ایفا نماید ، اما باید پذیرفت که جدال میان فلسفه و عرفان در واقع جدال عقل و خیال است . اگر چه خیال در نهایت امر منشاءای جز عقل ندارد اما بسیاری سعی دارند خیال را بعنوان منبعی مستقل برای شناخت و معرفت معرفی نمایند در حالیکه شناخت وقتی حاصل میشود که امور ذهنی مابه ازای خود را در عالم واقع بیابند و انطباق ذهن با واقع صورت پذیرد. البته در این مقال سعی بر نفی عوالم عرفانی نداریم چرا که تلاش ما بر این است تا منشاء حالات و احساسات عرفانی را دریابیم.حالات عرفانی را منشائ ای جز خیال و عواطف و احساسات توهمی و ذهنی منشاء ای دیگر نیست و در هستی قاعده بر این است که آن چیزی برای آدمی معرفت زا و آگاهی بخش است که با قوانین طبیعی جهان مطابقت داشته باشد تا نائل شدن انسان را به امر شناخت تضمین نماید . بنابر این عرفان و فلسفه جمع شدنی نیستند.
مفهوم ارتباطات برای تعیین عیار و معیار ارزش چیزها حتی اخلاق مفهمومی بسیار کلیدی و راهبردی است . و آنچه در بطن هر ارتباط اساس و مبنا تلقی میشود مفهوم قیاس و مقایسه است. قیاس بعنوان یک مفهوم زبانی، در اخلاقیات، عیاری بالاتر از حتی طلا دارد.لکن ارج و منزلتی در عالم "هستن ها" نمیتوان برای آن قائل شد.
هیچ چیز را نمیتوان یافت که عیناً مطابق همانی باشد که در زمان اولش بوده. همه چیزها و همه کسان به مجرد آنکه در ارتباط با چیزهای دیگر قرار میگیرند ، راهی بی بازگشت را به جلو و بسمت تحول ، تغییر و دیگرگون شدن طی میکنند. اساسا بر پایه هیچ منطق موجه و عاقلانه ای نمیتوان زمان اول را مبنایی قرارداد برای اصالت چیزها و اول بودن و قدمت آنها را اسنادی گرفت بر اعتبار بیشتر مقولات.
اما اگر از منظری دیگر بنگریم، همه چیز بلا استثناء به حکم همین قاعده در هر "زمان" که یک "هست" میباشند یک چیز دیگرگون و متفاوت هستند با آنچه زمان دیگر بوده اند. و چون هیچ زمانی را نمیتوان تصور کرد که موجودات یک "هست" نباشند، لذا در هر " آن" یک هست متفاوتند. بنابراین هستیشان وابسته به همان زمانی است که در آن هستند. پس هر زمان برای یک "هست" اصطلاحاً یک زمان اول یا یک "زمانِ وجود" است.لکن به عبارت دقیقتر زمانِ وجود و هستی، اول ندارد که دوم داشته باشد، چرا که "زمان" خود یک زمان و هست مطلق است. "زمان" مقوله ای نیست که خود مشمول زمان شود و دچار تقدم و تأخر گردد. حال اگر "زمان" خود در هستی و بودن تعین یابد و متحقق گردد، مکانمند گشته و تبدیل به مقوله ای هستی دار میگردد و آنگاه ما هستی خواهیم داشت که نامش را میتوانیم "زمان بود" یا "زمان هست"بگذاریم. ماهیت "زمان بود" در چیزها و افراد تنها با ماهیت زمان بودِ چیزهای دیگر قابل مقایسه است. پس چیزها مادامیکه ماهیت "زمان هست" دارند اصیل یا خالص هستند. یعنی هر چیزی به صرف آنکه هست، خالص و اصیل هم هست.در "زمان" هر چیزی که وجود و هستی دارد اصالت هم دارد، چراکه یک وجود "زمان هست" میباشد. درجه اعتبار "زمان بود" چیزها یا افراد بسته به گستردگی و شعاع ارتباط آنها با هستی های دیگر دارد. اما نکته دیگری که در میان است ، آنست که چیزها همیشه شبیه خودشان هستند وبه هیچ وجه ارتباطشان به تعیّن های دیگر عالم وجود، آنها را شبیه غیر نمیکند لذا همه چیز آنگونه است که هست. بدین ترتیب این نکته که هر فرد شبیه خودش هست و نه چیز دیگر، از حوزه امر واقعی به حوزه اخلاق سرایت کرده است.
حتی اگر هیچ چیز دیگری از آدمیان نخواهیم این حق برای ما میماند که از ایشان بخواهیم شبیه خودشان باشند.وقتی در اخلاق سخن از درستی یا راستی میآید ناخودآگاه در دام مقایسه و قیاس افتاده ایم در حالیکه ما میدانیم در عالم واقعیت افراد و چیزها تنها شبیه خودشان هستند نه چیز دیگر. این نکته به یقین روشن می سازد که "خلوص" و "اصالت" در عالم واقعیت و هستن ها اصلا معادل راستی یا درستی در اخلاق نیست و آن معنا را به ذهن متبادر نمی سازد. انسانها بین دو جهان مستأصل و حیران رها شده اند . افراد بجای آنکه با نظر به امر واقعی خود، درباره خویش، به یک آگاهی و بصیرت اجتماعی برسد با رهزنی های عالم غیر واقعی و تخیلی اخلاقیات اعتباری و ایدئولوژی های دست ساز و با هدف کاذب نائل آمدن به چیزی یکپارچه و ابدی،که سعادت می پندارندش، در فردیت خود غرق میشوند. اصالتهای غیر واقعی تنها در ارتباط با چیزهایی که "زمان هست" واقعی میباشند، غیر واقعی بودنشان آشکار میگردد. آن چیزهایی که زمانی اصیل میپنداشتیم، اصیل نبودند بلکه تنها محصول انشعابات پیچ در پیچ و خیالی ،در فراشد اجتماعی بودند، که بازتابی بود از روابط مالکانه قدرت - ثروت .
در ارتباط با منِ انسان ، دو چیز غیر از خود انسان دخیل است. یکی زمان و دیگری هستی . منِ ناب توهم و پنداری بیش نیست. مفهوم "من" در ارتباط با زمان و هستی معنا میابد یعنی همه چیزها و از جمله من. به عبارتی "همه چیز" به همراه "من" همه چیز میشود و هستی میابد نه منهای "من".
خلوص نیز از جمله مفاهیم انتزاعی و اعتباری در ایدولوژی های اخلاقی میباشند که در فراشد زمان و بودن چیزها به واسطه ارتباط با اعیان هستومند، یک تحقق تخیلی و اعتباری و در اصطلاح فلاسفه سوژه وار ، یافته است. لکن در پندارهای ناشی از تعاملات زبانیک، خلوص و اصالت یک توهم فرد گرایانه افراطی بیش نیست که معنای عمق و واقعی "هستی و زمان" را به عنوان یک جمع مؤثر در هویت و شخصیت انسان و دیگر موجودات تعمداً فراموش میکند. پس مثلث حیات عبارت است از "من – زمان – هستی" .
غیر اخلاقی بودن دروغ به خاطر آن نیست که حقیقت مقدس را زیر پا میگذارد چیزی نفرت انگیز در دروغ هست و آن آگاهی از این امر است که خطا در صداقت بیش اندازه است.کسی که دروغ میگوید احساس شرم میکند زیرا هر دروغ جنبه خوار کننده دنیا را به او می آموزد دنیایی که او را وادار میکند به منظور زیستن دروغ بگوید و از سویی دیگر بیدرنگ در ستایش حقیقت و راستی آواز سر دهد.آنچنان دروغگویان از خود بی عرضگی نشان میدهند که سبب شده اند دروغ تبدیل به عملی غیر اخلاقی شود. دروغ دیگر آن کارکرد درست و معصومانه خود را که همانا وارونه جلوه دادن واقعیت بود از دست داده است.کسی دیگر حرف کسی را باور نمیکند گویی همگان از کنه واقعیت خبر دارند.کسی که دروغ میگوید در واقع میخواهد بگوید اهمیتی نه برای طرف مقابلش قائل است و نه برای نیتهای خیر او. دروغ که زمانی ابزاری بود برای برقراری ارتباطی آزاد امروز تبدیل به یکی از روشهای اعمال وقاحت شده است که هر فرد را قادر میسازد در اطراف خود جوی پوشیده از یخ بگستراند و در پناهش ترقی کند.
دروغ چیست ؟ دروغ ضریب خطای بسیار بالایی است که در امر صادقانه وجود دارد.نفرت انگیزی دروغ نیز آن هنگامی است که ما از خطای بیش از حد موجود در دل امر صادقانه آگاه می شویم و این آگاهی همان امر نفرت آور است. نفرت از اینکه از میزان خطا پذیری و شکنندگی صداقت دوستانمان آگاه میشویم.آنکه دروغ گفت خود را پیشاپیش خوار نمود اما نفرتش برای کسی میماند که از درصد بالای خطا در صداقت دوستانش مطلع میشود.
عدم توانایی انسان در پنهان سازی خطاپذیری صداقت و به آستانه آگاهی رساندن این خطا پذیری است که دروغ را به فعلی غیر اخلاقی بدل میکند. وارونه کردن امر واقعی به جهت آگاهی بسیط آدمیان از واقعیت، امری محال شده است وکسی که آشکارا با وجود دانش همگان به بداهت امر واقعی سعی در وارونه نمودن آن میکند فی لواقع وقاحت و پلیدی را در خود تبلیغ میکند. که با توسل به آن بالا میرود و گویا میخواهد از گرمای نبوده در یک خانه یخ زده برفی برای تداوم زندگی فجیعانه خود استفاده کند.
واقعیت مقولات، آنچنان که آنها را ساده انگارانه تصور میکنیم و در موردشان به تحلیل ، تفسیر و نتیجه گیری میرسیم نیستند. مثلا هنر آنگونه که تعریف میکنند، رویش و جوشش زیبا و احساساتی و توأمان با عواطف لطیف و مملو از احساس آفرینش در درون ما، نیست. بلکه حقیقتاً، خشمی سهمگین ، ددمنشانه و ویرانگر است در مقابل هر آنچه به نام امر واقعی میشناسیم.
وقتی هنرمند تصویر دیگرگون و انتزاعی از واقعیت میدهد آن را خراب میکند . هنر دارای ظاهر و باطن متضادی است و ظاهرش درست بر خلاف باطن اوست، حالتی آشتی جویانه و لطیف در ظاهر و حالتی ویرانگر و مخرب در باطن. چه بسا این حس ویرانگرانه در ذات هنر است که در ظاهر، از هنرمند چهره ای صبور و آرام نشان میدهد و آن ظاهر صبورانه در واقع باطن سهمناک هنر را مخفی میکند.این بطن سهمناک عاملی محرک است برای بروز آن چهره آرام در آدمی، چونان کسی که از خشم درون به سر حد ویرانگری نزدیک میشود اما تلاش میکند ظاهرش آرام جلوه کند. آثار هنری هنرمندان را در حقیقت بایستی جرم های آنان دانست که نتوانسته در غالب خشم و جنایت بیرونی جامه عمل به خود بپوشد و در واقع نشانه ای از ویرانیهای درونی شخصیت آنها ست . پس ظاهر چیزها را نبایستی ملاک بر اینهمانی و آنها در باطنشان گرفت. چرا که همه چیز باطنی متضاد با واقعیت ظاهری خود دارد. لذا بایسته است در مقام تفسیر توجه وافی به این وارونگی و تضاد ظاهر با باطن. یعنی اینکه بدانیم درون چیزها درست مخالف بیرون و ظاهرشان است. به عبارتی میتوان گفت همواره هنرمندان و حتی خالقان دیگر آثار بر جای مانده در تمدن و میراث بشری آنچه را در باطن خود فاقد آن بوده و از کمبود آن رنج میبرده اند به تصویر کشیده ، سروده و بر جای گذارده اند.
مقوله آزادی در اجتماع بشر مدرن نیز از اینچنین ساختاری برخوردار است. آزادی در تصویر بی بند و باری و هرج و مرج فقط و فقط توسط مفسران یک ایدئولوژی سرکوبگر آنچنان نمایانده میشود . ایشان هر گونه تحلیلی که خود میخواهند از آزادی ارائه میدهند و مدافعان حقیقی آزادی را به بی قیدی و هرج و مرج متهم میکنند. بنابراین آزادیی را که جامعه سرکوبکر مدعی آن است و اعمال مینماید در حقیقت چهره دیگر خشونت و خفقانی است که ویژگی باطنی رفتار ارباب ظاهر الصلاح جامعه سرکوبگر است. در یک جامعه سرکوبگر و سر شار از خفقان جوانان آزادانه به همه چیز بی اعتنا و بی تفاوت میشوند، و برای آنکه نشان دهند به کسی حتی احترام را نیز بدهکار نیستند، دستانشان در جیبشان است لکن آرنجهایشان به دیگران تنه میزند.
و دیگر آیا چشمان شما آن تهاجم و عصیان نمایانی که در چهره آرام و فکور آن شخص بی آزار و در اندیشه فرورفته موج میزند را نظاره گر نیست؟ تا آن هنگام که دست به کار عمل میشود و از اندیشه بر میآید، آنچنان سهمگین ، خشن و بی امان کار میکند که گویی در حال ساخت که نه بلکه در حال ویران نمودن چیز ها است.
حالات حقیقی و اطوار واقعی چیزها در بطن ساختار درونیشان نهفته است. مثلا در جواب اینکه چرا توپ ها گرد هستند باید گفت چون توپ و هر آنچه گرد است نماد کشش و علاقه انسان به طنز و بازی است. همه چیز در افکار و وجود آدمی از یک انحناء تبعیت میکند . همه چیز در انسان منحنی و گرد است حتی افکار او. شوخی و طنز گرد است رقصها چونان طنزی خنده آور و طربناک به طرزی عجیب و شگفت آور گرد و منحنی است و بازی صورت تعیّن یافته افکار و اندیشه های ذاتا منحنی انسان است. بازی، تنها با چیزهای گرد ممکن است. دایره ها و چیزهای گرد، متناسب و همسو با حقیقت ساختار درون شخصیت انسان متعادل است. انسان برای ارضای ذات تماما گرد و طناز خود بازیها را اختراع کرد و برای تطابق و نزدیکی هر چه بیشتر امر بازی با شخصیت درونی خود توپهای بازی را گرد ساخت. البته صحیح تر آنست که بدانیم بازیها تراواشات ناخودگاه ذات منحنی و رقصنده و گرد انسان هاست و در واقع انسان و بازی "هم نمود" و "هم بود" هستند.و یا چرا کفشهای بدون بند ساخته شدند و یا دمپایی ها به بازار آمدند. چون آدمی از خم شدن نفرت دارد لذا میتوان با دقت در ساختار چیزها و آن هم با نگاهی وارونه دلیل واقعی وجودی آنها را دریافت . مثلا اینکه در کتب ادیان آسمانی و بخصوص ادیان ابراهیمی از جهان پس از مرگ تصویری بسیار اغراق آمیز ارائه گردیده و بهشتیان را به راحت و امن و آسایش بیش از حد و دوزخیان را در عذابی سخت حتی بیش از آچه که در این دنیا تصور کنند وعده داده و بدین گونه جهان آخرت را نزد دینداران ترسیم کرده است ،ریشه در تصور و تصویری دارد که در ذهن مخاطبین آن ادیان از زیست بومشان وجود دارد. چون ایشان وارث زیست جهانی هستند عاری از هرگونه امکانات ، امنیت ، راحتی که پر است از ملال ، رنج ، تعب و مشقت فراوان.
و یا اینکه ادبیات احساسی و تراژیک آنچنانکه شما را به عواطف رمانتیک تان نزدیک میکنند و شما را به آسمان خیال پرواز میدهند، خود در واقعیت شان صورتهایی از آمال و آرزوهای شیطانی انسان اند. رویا ها گرچه شیرین اند اما گزنده و تلخ و جان فرسا هستند. چراکه در بطن ساختار خود همیشه این تضاد و دو گانگی را با واقعیت حفظ میکنند که رویاها تنها یک پندار و خیالی بیش نیستند و هیچ قرابت و الفتی با واقعیت ندارند. یا اینکه مثلاً میدانید چرا خوشبختی یک حقیقت است و یا چرا خدا نیز یک حقیقت مطلق تلقی میشود، و نیز، چرا زیبایی یک حقیقت است و همه آن چیزهایی که ما حقیقت میپنداریم اساسا حقیقت خوانده شده اند، چون همگان چونان حقیقت دست نیافتنی هستند و مانند حقیقت وجود عینی و واقعی ندارند.مادامی که در خوشبختی هستی هرگز نمیدانی خوشبختی چیست.چرا که برای دیدن چیزها باید از آنها خارج شد و در مقابل ایشان قرار گرفت.
بنابراین هر گاه که سعی میکنیم زمان وآن لحظه ای را که درونش قرار داریم تصاحب و از آن خود نمائیم پیشاپیش و قبل از اینکه چنین قصدی کنیم آن زمان از دست رفته و مرده است.
ما زندگی و اساسا حیاتمان را مرهون تفاوتهای موجود در ساختار درونی چیزها هستیم و تضاد موجود در بطن چارچوبها فرصتها و مهلت هایی را فراهم میآورند که ما اجازه داریم در آنها تنفس کنیم و به حیاتمان ادامه دهیم .کسانیکه تغییر در اندیشه و رفتار را اساسی ترین چیز میشمارند هستی خود را مرهون چیزهای بسیار غیر اساسی هستند که قوانین طبیعت به آنها میگوید "تصادف".
جهان وحشتی نظام مند است . اما اگر آن را درست یک سیستم تلقی کنیم برای آن زیاده از حد ارزش قائل شدیم. زیرا اصل متحد کننده دنیا پراکندگی است. شالوده جهان پلیدی و انزجار است اما ظاهرش بازیگر بدل حقیقت است. دقیقاً آن چیزی را که دروغش میخوانیم همان است که جهان را حیات و تداوم بخشیده است.